تبليغاتX
نفس ناز

نفس ناز

به جهان چه دل سپاری؟حذر از پلنگ وحشی.......که تو را به خون کشاند به فریب خط و خالی

 

از آنجا که نگاه می کنی- از آن بالاها-

همه شعر می شوم....

همه شعر......

در این تاریکی منفورٍ مبهم،

صدای سکوت باز هم بلند است.

ازآنجا که صدا می کنی- از آن بالاها-

صدای سکوت را گم می کنم،

و آهنگ شرشر خیالم

مرا در هیچ کجا ترین نقطه ی دنیا رها می کند.

رو بروی چشمان تو می ایستم- همین بالا-

روی ریسمان آسمان....

اما تو باز هم –از آن بالا ترها – نگاه میکنی...

و من هنوز در هیچ کجا ترین نقطه ی ذهنم قرار دارم،

و در حالیکه به باد تکیه می دهم

نگاهم را به همه ی برگها می سپارم....

+نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت14:3توسط وانیا | |

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد

و از من برای تو مهربانتر.

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور

در خشم ، در مهربانی ، در دلتنگی٬

در هزار همهمه دنیا ، یکه و تنها بشناسد.

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که راز آفتابگردان

 و تمام سخاوتهای عاشقانه این دل معصوم را بداند.

و ترنم دلپذیرهرآهنگ ، هر نجوای کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد.

او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است

یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی است....

 ای بهانه زنده بودنم ٬

تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو ٬

باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.

همان طور عاشق ، همان طور مبهوت....

با آن وقار بی مثال ٬

 آیا کسی پیدا خواهد شد؟

از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر!

تو را سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید.

 و او را که از من عاشق تر است هزار بار خواهم بوسید .....

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت23:33توسط وانیا | |

من

سالهای سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو میتوانی

یک ذره ٬

یک مثقال ٬

مثل من بمیری؟.....

+نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت13:43توسط وانیا | |

من شبیه همه ی شب های آلوده به غم٬

دور خیال تو تنیدم

و مرگ تدریجی ام را ٬به رنگ چشمانت هاشور زدم.

چه مرگ حزن انگیزی......

قایق ماه ٬پشت نیلوفر ها به راه

و من میان این مرداب پر از تردید٬

در تقلای تو به آخر رسیدم..............

+نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت11:18توسط وانیا | |

ساکنان دریا

 پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند.......

...............

چه تلخ است قصه ی عادت.....

+نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت14:35توسط وانیا | |

آسمان ها روشن ، گلشن نور و صفاست

ابرها گُم تر و کم ،

باد هم کم جان ، به نسیمی دلبند

و نگاهم در پی چشمان تو گم تر ، گم تر . . .

باران که نمی بارد نمناک ،

پنجره ها نه به خیسی دلخوش ،

نه به پرتو ، پا بند

دل من اما ،

می نگارد نمناک

می سراید بی تاب ،

می نویسد غمناک ،

غزل جا مانده ی درنا ها را . . . .

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت17:59توسط وانیا | |

غریبه که نگاه می کند ،

در پس روئیا های خیس

 بغضم را می سپارم به تمام ابرهای مبتلا .

نا تمام من ، که قد می کشی چون سرو

در برابر این همه  هیچ ام ،

همه که بهشت شوی

من همان برزخ همیشگی ام ،

دختری بی رنگ

که بوم هزار رنگ اش در آینه لبخند می زند

وگویی

غریبه ایست که نگاه می کند

از پس رویاهای خیس . . . .  .  

 

+نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت12:1توسط وانیا | |

بر سینه ات نشست

زخم عمیق کاری دشمن

اما ،

ای سرو ایستاده نیفتادی

این رسم توست که ایستاده بمیری .

در تو ترانه های خنجر و خون

در تو پرندگان مهاجر

در تو سرود فتح

این گونه چشمهای تو روشن

هرگز نبوده است .

با خون تو ، میدان توپخانه

در خشم خلق بیدار می شود

مردم ز آنسوی توپخانه بدین سو

سرازیر می کنند

نان و گرسنگی به تساوی تقسیم می شود پ

ای سرو ایستاده

این مرگ توست که می سازد .

دشمن دیوار می کشد

این عابران خوب و ستم بر

نام تو را ، این عابران ژنده نمی دانند

و این دریغ هست ، اما

روزی که خلق بداند

هر قطره خون تو محراب می شود

این خلق نام بزرگ تو را

در هر سرود میهنی اش

آواز می دهد . . . .

                              خسرو گلسرخی

 

+نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت15:16توسط وانیا | |

غم ِ قطره های باران را ٬

که جا نمازم تاب نمی آورد ٬

پشت نگاه چادر سپید شیشه پنهان میکنم.

دانه های تسبیح ٬گاهی پیش ٬گاهی پس٬

و این همان خطای ممتد افکار منست

که به چشمان تو راه می زند.....

کفشهای گِل زده ام را که به درگاه می سپارم٬

قلب جا کفشی ام میمیرد از هجران.

گر چه گاهی کدرم٬

دستانم پر گِل بازیِ داس و علفند....

خیال تو٬با پای برهنه اش باز دوید به میان شعرم....

آری....آینه پر از ترک میشود از دوری ضرب آهنگ تنت....

و باز....باران می گیرد .......

                                           تانیا وارسته 

+نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت21:16توسط وانیا | |

 

 

 

حرفهایم جا مانده‏اند در گفتن
آزارم را
احاطه کرده
صد بغض نترکیده

*********************

تا آنطرف حادثه
از دهان افتاده، زندگی
سایه‏ی تکرار
روی یکنواختی
فقط لبخند تو
مثل شکوفه نگاه می‏کند

*******************

دو طرفِ دره‏ی ممنوع
پای بندِ برودتِ دلخورِ رابطه
دستها در تکانِ بودن
تو آزرده‏ی حسِ گناه
من در خنده‏هایت
می‏کشم نفس

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت0:30توسط وانیا | |